تبلیغات
پشت دیوار سکوت ... - یه همدل بی زبون!

بعد یک عمر پریشانی دل ، فهمیدم من به مهمانی چشمان تو ، عادت دارم


Admin Logo
themebox Logo

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و درغوغاست

و این باز من افلاکی من است که به فریاد می نالد از سردی تنهایی و من خاکی ام لبخند زنان او را می خواندبه فراموشی صداقت و به کارگیری رنگ و ریا!

تا مگر راه گریزی بیابد از سرمایی این تنهایی

خدایا.. باورم کن در خاک سجده ها و کوچکم کن در نیایش با خودت و تنها در برابرتو ـ که غیر تو همه نقصند و تو تنها کامل

خدایا مهربونم توی تمام تنهایی هام باز امشب یه جور دیگه تنهام ـ کمکم کن – نذار برای پر کردن ...

خدایا توی این جنگل سرسبز زندگی چرا فقط منو تو غار تنهایی جامیذاریٰ همه نشستن زیر سایبون درختان نشستن کنار رود پر خروش و زیبا

همه باهمند روی تپه های مشرف به زیبایی دشت و ... من و فقط من تنهای تنها تو تاریکی غار ـ ازاونجا و فقط آسمون و می بینم و ماه و چند تا ستاره...

کاش یه هم سفر و همراه داشتم ٰ یه همدل بی زبون حتی...

موندم بین خیلی چیزا- گذشتم از خیلی چیزا...ولی

و این دست نوشته دیگرم  به تاریخ جمعه 8/7/78 اول ماه رجب

وخوب است بگویم که بدون هیچ حذف و اضافه ای ٰ اینها را می آورم .